|
میو میو های گربه ریغو |
_ _ _ _ _
كساني كه فاجعه تولد مرا آفريدند، هنوز بخشيده نشده اند، هنوز. نه هرگز!
پدرم 20 سالش و مادرم هم 19 سالش تمام نشده بود كه من شروع شدم. جنگ تحميلي ايرانِ اسلامي و عراقِ بعثي به مردم بينواي كشورهايشان رفته بود تو 6 سال. زادگاهم با علاقه اي كه محمد رضا پهلوي به آن داشت، ظاهراْ شهر مناسبي براي « بيكس »ها بود. پدرم از تبريز آمده بود، مادرش خيلي زود مرده بود، پدر بسيار پيري داشت و خانواده خيلي شلوغي كه ظاهرا هيچكس كاري به كار او نداشت، به جز خواهرش در نوشهر. (هيچ كدام از اعضاي اين خانواده را نديده ام.)
مادرم هم مثل من خانواده پدريش وجود خارجي نداشت. يك تاجر اهل نور كه همسر ديگري داشت و 9 تا بچه! مادربزرگم فقط بخاطر اين زنش شده بود كه به جز دو برادر _ يكي دو سال كوچكتر و يكي 15 سال بزرگتر از خودش _ هيچ كس را نداشت. البته بعد از شوهردار شدن هم ...چندان تغييري نكرد. خشكسالي باعث شده بود پدر و مادرش قبل از اينكه جنگ جهاني به ايران برسد بافت و كرمان را رها كرده و به پايتخت بيايند. پدرش در جهنم تهران اواخر دهه 20 سل گرفت و مادرش چند سال بچه هايش را در كوه و دشت بزرگ كرد، ولي نتوانست ادامه دهد و رفت پيش خدا.
هنگام تولد يك دايي 15 ساله و يك خاله 12 ساله هم داشتم و پدر و مادري كه هم كوچك بودند و هم روح بيماري داشتند. نه راهنما يي داشتند و نه مايه اطميناني براي زندگي. لاجرم اين زندگي 5-6 سالي بيشتر طول نكشيد.
3 سالم نشده بود كه به ورامين رفتيم. مادر بزرگم تنها دليلش براي اقامت طولاني در نوشهر برادربزرگش بود كه او هم چند سال قبل مرده بود، و البته خانه اي كه خودش ساخته بود ( آن موقع خانه ساختن خيلي راحت تر از حالا بود: شن 10 متر آن طرف تر از رودخانه، چوب 100 متر اين طرف تر از جنگل، آجر و سيمان دولت ميرحسين موسوي و.... ). چند سال بود كه طلاق گرفته بود، در ورامين يك دوست قديمي داشت. پدر بچه هايش برايشان مقرري مي فرستاد و داييم از بچگي كار مي كرد، ولي مادربزرگم اصرار داشت كه پزشك شود و نه دستفروش. در نتيجه او سال بعد به دانشگاه رفت.
سال 68 به تهران رفتيم. خاطرات قبل از آن خيلي مغشوش و مشكوك هستند ولي از اينجا به بعد خيلي چيزها يادم مانده. حضور پدرم معمولاْ همراه دعوا و جيغ و داد بود. من با بچه هاي ديگر راحت نبودم ( كه كمتر هم مي ديدم، چون نه فاميل و آشنايي داشتيم و نه مدت زيادي در جايي مي مانديم. به خاطر شرايط محيط زياد هم نمي توانستم بيرون بروم ). از محبت بزرگترها بيزار بودم و سرگرميم فكر كردن بود. يكي از تخيلاتي كه خاطرم مانده اين بود كه رعد را صداي گذشتن خدا از ميان ابرها مي پنداشتم. تصور مي كردم خدا گاهي از آسمان ها به زمين مي آيد و آرزو مي كردم اين بار به خانه ما بيايد ! _كهن الگوي هبوط مسيح _ رؤيايي كه بي شك اميد بخش بود.
سال 69 برادرم به دنيا آمد، بيقراريش غيرطبيعي بود. ساعت هاي متوالي گريه مي كرد. علاقه ام به كلمات با ديدن مجله ها و روزنامه ها، علاقه ام به اعداد با نتايج مسابقات ورزشي و علاقه ام به سياست با فروپاشي شوروي و غوغاي رد صلاحيت هاي انتخابات مجلس چهارم شروع شد.
يك روز عكس هاي مجله دنياي ورزش را نگاه مي كردم، بعد از جام جهاني 90 بود. با خودم گفتم كاش مي توانستم اين نوشته ها را بخوانم. اصرار كردم كه سواد يادم بدهند، حروف را توي يك دفترچه برايم مي نوشتند و من سريع مي نوشتم تا زودتر به حرف بعدي برسم. خيلي زود خواندن را ياد گرفتم. مجله هاي ورزشي، چند كتاب پزشكي دائيم و كتاب هاي دبيرستان مادرم كه مي خواست دانشگاه برود، اولين نوشته هايي ست كه در خاطرم مانده. شوهرش تقريباْ وجود خارجي نداشت و او با هزار مصيبت دو سه سال بعد غيابي طلاق گرفت. گزينش يك سال او را عقب انداخت تا سال71 هم زمان با مدرسه رفتن من به كرج برود تا معلم تاريخ شود. از آن جايي كه تقريباْ هيچ كاري به جز فكركردن و خواندن نداشتم، هر چرندي را كه دم دستم بود ياد گرفته بودم، از همين رو كمي بعد القاب نامربوطي به من داده شد.
مادربزرگم خانه نوشهر را فروخت و بعد از مدتي رفت پيشوا _شهر كوچكي در نزديكي ورامين _ تحت پوشش كميته امداد درآمده بود و مي خواست خانه اي در مجتمعي كه كميته داشت مي ساخت بخرد. از مهر 71 كه مدرسه ام شروع شد آن جا بوديم. ناگفته نماند كه من تا 17 سالگي در 17 خانه در 6 شهر زندگي كرده ام.
معلممان مهربانترين انساني بود كه تاكنون ديده ام. شايد 20 سال بيشتر نداشت. چهره اش ظريف و بچگانه و كمي رنگ پريده بود. هيچ وقت اخلاقش بد نمي شد. يك روز داشت مي گفت كه فلان كشور در فلان قاره است اين شهر مال اين كشور، كه من چيزي گفتم و او هم چند سؤال پرسيد و من جواب دادم.
چند روز بعد دو خبرنگار از هفته نامه ورامين و توسعه در دفتر مدرسه با من مصاحبه كردند، تبعات چاپ اين گزارش دامن مرا گفت. يك روز مرا مي بردند پيش فرماندار يك روز پيش شهردار، يك روز نمي دانم كجا. چند وقت بعد كه يك سريال را توي خانه ما فيلمبرداري كردند! و....من هم كه اصلاْ اجتماعي نبودم، اذيت ميشدم. جالب اينجاست كه هيچ كس هم حرف درست حسابي با من نمي زد. البته حرف زدن با كودكان مهارت كميابي ست، آن هم با كودك حرف نزني مثل من. يك بار خبرنگاران روزنامه آفرينش را حسابي سركار گذاشتم. روز جمعه خوابم را حرام كرده بودند من هم چرند بهشان جواب دادم! اين جريانات مصادف شد با رتبه اول رضا (داييم) در آزمون علوم پايه ( يك آزمون ملي كه هر سال از دانشجويان سال چهارم پزشكي گرفته مي شود.) تصور مي كنم او هم از اين موفقيت بيشتر آسيب ديد تا منفعت. علت شناسي اين موضوع به قواعد غيرطبيعي ارتقاي اجتماعي افراد در جامعه ما برمي گردد. موفقيت شخصي كه پشتوانه اي ندارد و به اخلاق پايبند است، منوط است به داشتن صبر ايوب، پوست كرگدن و دل شير.
سال بعد اولين مدرسه غيرانتفاعي پيشوا افتتاح شد و با افتضاحي كه من بالا آورده بودم، مديريتش هم به مدير مدرسه ما رسيد. از آن هنگام ناتواني من در انطباق با محيطي كه بايد در آن قرار مي گرفتم، كاملا آشكار شد. من اين مشكل را به گردن تماميت خواهي ديگران مي اندازم. تقصير دنيايي كه مي خواهد براي همه چيز و همه كس نسخه واحدي بپيچد. روش هاي حل مسائل رياضي يكي از مشكلات هميشگيم در مدرسه بود. اين روش ها في الذاته هيچ ارزشي ندارند. استفاده از آنها فقط به منظور تسهيل در تحصيل نتيجه است، اگر براي به دست آوردن جواب نيازي به استفاده از آن ها نداشته باشيم، به كارگيريشان نه تنها بيهوده، كه ابلهانه است. اين دو فرمول را درنظر بگيريد: اگر X ≠ 1 آن گاه X² = (X-1)² + (2 X-1)
+(X-1)² + X (2 X-1) (X-1)³= X³و
معادله صحيح است و قابل اثبات و شايد با همين الگو بتوان براي توان هاي بالاتر نيز معادلات مشابهي كشف كرد. اما كاربردي براي آن ها متصور نيست، چراكه به دست آوردن X³وX² خيلي ساده تر از اين حرف هاست. اما وقتي اشخاصي كه حق ِاعمال ِقدرت بر ما را دارند، انجام چنين كارهاي ابلهانه اي را لازم مي دانند؟! (مثلا معلم _ در بلاهت معلممان همين بس كه يك دانش آموز چپ دست را مجبور مي كرد همه چيز را با دست راست بنويسد! با وجود اين كه خوش خط هم بود _ ) مسئله فقط فرمانبرداري نيست، من به بيماري ناتواني در آموختن چيزهاي بي فايده يا اشتباه يا آنچه كه مجبور به يادگيريش هستم مبتلايم، چون از ابتدا يادگيري را به شكل يك فرايند خودجوش درك كرده ام. بارها شده كه بعد از امتحان درسي را كه قبل از آن چند دقيقه هم نمي توانستم بخوانم، كاملا ياد گرفته ام. وقتي كه ديگر اجباري وجود ندارد.
تنها آن چه را كه به دانستنش نياز داريم مي توانيم ياد بگيريم. اين نياز مي تواند احتياجات روزمره باشد، مي تواند كنجكاوي ذاتي براي كشف حقيقت. _ حقيقت اگر يگانه آرمان انسان نباشد ، در كنار خوشي و زيبايي يكي از سه هدف اساسي ما در زندگي ست _ نقش استعداد و هوش و روش آموزش و ... در موفقيت ِيادگيري قابل قياس با اين عامل نيست. اين حافظه هاي معيوب و اين اپيدمي بيزاري از مطالعه محصول آن آموزش هاي اجباري ست.
از آن زمان مدرسه به شكل يك زندان درآمد. هر روز چند ساعت بايد روي يك صندلي بنشيني، تكان نخوري، حرف نزني و هيچ كاري نكني به جز لحظه شماري. اين چه شكنجه مزخرفيست. فكر مي كردم امكان ندارد بچه خودم را به مدرسه بفرستم! به هر بهانه اي كه شده مدرسه نمي رفتم. البته خانه هم دست كمي از مدرسه نداشت ولي حداقل آزادي بود. آن سال خاله ام ازدواج كرد، من بودم و مادربزرگم و برادرم، در يك خانه كوچك در شهركي كه خيلي از مركز شهر فاصله داشت. تنها چيزي كه سكوت را مي شكست صداي دعوا و جيغ و داد و گريه بود. راستش خودم هم درست از اين موضوع سردر نميآورم. به هرحال من خيلي بيشتر از قبل افسرده بودم، نه بخاطر اتفاقاتي كه مي افتاد، بخاطر اينكه روش ديگري براي وجود داشتن را نمي شناختم. بهرحال اين مرضي بود كه بايد براي هميشه به آن خو مي گرفتم. اضطراب هاي شديدي داشتم، هر وقت مادربزرگم مي رفت و فقط چند دقيقه دير مي كرد از نگراني منفجر مي شدم، فكر مي كردم اتفاق وحشتناكي افتاده.
سوم ابتدايي را تابستان امتحان دادم و سال بعد هيچ جوري راضي نشدم به همان مدرسه بروم. سال 75 رضا ازدواج كرد.كتي همكلاسيش بود، از يك خانواده مرفه و بسيار فهميده قائمشهر. روز عروسي آن ها بدترين روز زندگيم بود. نوع زندگيم باعث شده بود كه از جمعيت و شادي و سروصدا بينهايت بيزار باشم. از شادي ديگران گويي كه فاجعه اي رخ داده باشد حتي گريه مي كردم.
روابط جنسي را به شكل نامطلوبي درك كردم. چيزي كه رسوا كننده است مخفي نگه داشته مي شود. اگر اين كار بد و زشت نيست، پس چرا پنهان نگهداشته مي شود ؟ اما اين گناه موجب توليد نسل مي شود، پس گناهيست كه همه مرتكب مي شوند. يعني همه ! حتي بهترين انسان ها ؟ ظاهراْ تنها مادر باكره مريم بوده.
اين ذهنيت بعدها تغيير كرد و من دريافتم كه انسان ها هنوز نفهميده اند از چه چيزهايي بايد خجالت بكشند. هنوز نتوانسته اند گناه را تعريف كنند و معتقدشدم تك همسري و محدوديت روابط جنسي اشتباه فاجعه بار نياكان ما و شايد اولين سنتي بوده كه در آن انسان پا از گليم خودش درازتركرده و حتي بخش مهمي از بدبختي هاي بشريت عواقب قداست بخشيدن به اين خودخواهي نامعقول است. اما تأثيرش در قالب ارزش دادن به استغناي جنسي پديدار شد. يعني هيچ وقت به سراغ هيچ نوع كنش جنسي نرفتم، شايد تصور مي كنم دوست داشتن و شبيه شدن است كه آن زشتي را پاك مي كند. ( دوست داشتن را اين گونه تعريف مي كنم: ميل داشتن به و تلاش كردن براي و شاد شدن از _ خشنودي "ديگري". اما معنايي كه غالب اين "ديگري" ها براي دوست داشتن قائل مي شوند، خشنود ساختن خود با همراهي، كمك و يا استفاده از ديگري است، چيزي كه من آن را دوست داشتن خود مي نامم. و شبيه شدن را: ميل به همجواري و نهايتا يگانگي با ديگري به دليل ويژگي هاي تحسين برانگيز و قابل احترام او ) و گرايش جنسي يعني ميل به ابرازِ اين احساسات. اگر بخواهم در مورد اين موضوع بيشتر بگويم، بايد معني همه كلماتي را كه به كار مي برم بنويسم. زبان بيخودي داريم. يك صفحه بنويسي كلماتش تمام مي شود، مجبوري دوباره همان كلمات را بگويي و فقط جايشان را عوض كني.
خب مي بيني كه چه فاصله عظيمي ست ميان اين ديدگاه و ديدگاه معارضي كه جذابيت جنسي را سرمايه تلقي مي كند. سرمايه اي كه بايد به بهاي مناسبي واگذار شود! و ديدگاه ديگري كه بدست آوردن اين سرمايه با كمترين بها را موفقيت قلمداد مي كند.
از ابتداي سال 76 مثل ميليونها ايراني ديگر مشتاق فرداي زيبايي بودم كه محمد خاتمي نويد بخش آن بود. مسيري كه قرار بود ما را به آن فردا برساند به امروز ختم شد، امروزي كه كوچكترين شباهتي به فرداي ديروز ندارد. دلم براي كشورمان مي سوزد. بدشانسي هايش تمامي ندارد ؟ يك جماعت دست و پا چلفتي مي خواست نجاتش دهد. سعي مي كنم فراموش كنم ولي ممكن نيست آن همه اميد را از ياد برد. خشمي كه آن زمان از حكومت داشتم در گذر زمان كاهش يافت و تقريبا از ميان رفت. چون وقتي بدون تعصب اين حكومت را با مردمي كه بر آن ها حكومت مي كند مقايسه مي كنم، آن را آن قدرها هم ناعادلانه نمي يابم. اما بهرحال بهتر است يادم باشد: قرار بود الآن در جامعه مدني باشيم ! ولي حالا... اينجا كجاست ؟ مدينه النبي ؟ ( قول داده بودي تا باد بعدي را گريه نكني. قول داده بودم؟ ) بدبين ترين ها هم چنين آينده اي را احتمال نمي دادند.
مادرم اواخر سال 76 ازدواج كرد و رفت تهران. اتفاقات ناخوشايندي هم بعد از اين ازدواج افتاد كه واقعا عذاب آور بود. در واقع مشكل اين بود كه شوهرش هم مثل همه ما كمي خل وضع بود. از زن قبليش جدا شده بود، چون به زور خانواده مجبور شده بود از دواج كند! و جالب اين كه ده سال زمان و دو تا بچه لازم داشت تا بفهمد نمي تواند با اين زن زندگي كند. مشكل ديگر اين كه برادرم آن موقع نتوانست به مدرسه برود، چون در تنهايي كامل بزرگ شده بود. نه پدر و مادر داشت، نه برادر مسئولي، و هيچ كس نبود كه چيزي يادش بدهد. شايد تا 7 سالگي اصلا تنها از خانه بيرون نرفته بود. از اين هم بگذريم كه واقعا دلخراش است.
آشنايي و دلبستگي من به دنياي رمان از آن زمان شروع شد. قبل از آن حداقل از شعر متنفر بودم، اثرات تكليف حفظ شعر در مدرسه. بعضي شعرهاي كتاب هاي مدرسه لحن بسيار شادي دارند و پر واضح است كه نفرت انگيز بودند. شعرهاي ديگر هم به نظرم بي معني مي آمدند. البته قبل از آن كيهان بچه ها و سروش نوجوان به ادبيات علاقه مندم كرده بودند و قران و زندگي پيامبران فراموش نشود. تعلق خاطر غريبي به ايوب پيامبر داشتم، بي رحمي خدا، نقش شيطان، استقامت باور نكردني يك انسان، قصه اي كه لحظه به لحظه غم انگيزتر و ترسناكتر مي شود تا ناگهان به دلپذيرترين و با شكوه ترين پايان مي رسد. كلاس دوم كه بودم نمي دانم چه روزي بود كه خانواده ها دعوت شده بوند و من زندگي ايوب را تعريف كردم، خيلي كم ديده ام كسي در 8 سالگي سخنراني كند ولي من هيچ گاه خودم را بچه نمي ديدم، كوچك نمي ديدم، و خب كوچك هم نبودم. حالا تازه يادم افتاده كه تا كودك نشوم به ملكوت آسمان راه پيدا نمي كنم. گرايش غريزيم به مذهب درخواب هايم نمايان بود. خواب هايم داستان خودشان را دارند.
اولين داستان هايي كه خواندم آثار ژول ورن، شاهزاده و گدا ي مارك تواين و مهمتر از همه رمان هفت جلدي نادر ابراهيمي آتش بدون دود بود، كتابي كه تصويري رؤيايي از تركمن صحرا ترسيم مي كند. رضا و كتي ( زن دائيم ) هم علاقه شديدي به اين كتاب داشتند و درست يك سال بعد از آن كه شيفته آن سرزمين شگفت شديم ، مسير زندگي ما را به آن جا كشاند. تخيل با ديدن تصوير واقعي از هم پاشيد.
مراوه تپه شهري 5 هزار نفري درگوشه شمال شرقي استان گلستان. تركمن هاي سابقاْ كوچ نشين به دستور رضا شاه اين شهر را ساخته بودند تا مركز منطقه اي چند هزاركيلومتري و بسيار حاصلخيز باشد. با مردمي كه از اكثر مواهب مدرنيزاسيون بي بهره بودند: كانال يك و دو تلويزيون و گاهي يك كانال تركمن و يك كانال روس با آنتني كه 10-12 متر روي آسمان رفته باشد و به تقويت كننده متصل شود، به دشواري دريافت مي شد. روزنامه ها دو روز بعد مي رسيدند. بعد از هر سيل _ آنجا هر بارندگي مي توانست سيل باشد_ لوله ها مي تركيد وآب قطع مي شد، گاهي حتي تا يكي دو هفته ! آن هم آبي كه قبل از خوردن بايد جوشيده مي شد و باكتري كه تاج سرمان است، توش بچه قورباغه هم پيدا مي شد. حمام كه هيچ، خيلي از خانه ها توالت هم نداشتند. تعداد گاوهايي كه در كوچه و خيابان مي ديدي از آدم ها بيشتر بود. مردم در خانه هايشان را مي بستند كه گاو سرش را نندازد پائين و نيايد توي اتاق، نه از ترس دزد ، كلمه دزد مصداق عيني نداشت، در نتيجه كسي در ماشينش را نمي بست، خوشبختانه گاو سوار ماشين نمي شود.
از هندوستان صحبت نمي كنم اقتصاد مراوه وابسته به گاو بود، احتمالاْ به دليل مراتع فوق العاده اش. تركمن ها سني هستند، در نتيجه بخشدار و فرماندار ... مدير مدرسه هم نمي توانستند. تقريبآ همه مسئولين غير تركمن بودند، در حالي كه غير تركمن بومي وجود نداشت. تبعيض مذهبي بيداد مي كرد. امام جمعه محترم قادر نبود واقعيت انسان بودن غير شيعيان را درك كند.
البته زيبايي هم بود، ارديبهشت همه جا سبز مي پوشيد با خال هاي سرخ شقايق كه حتي سقف خانه ها را هم تصرف مي كردند. با آن خاك به غايت حاصلخيز تنوع گلها و گياهان حيرت انگيز بود. يك دشت فقط بوته اسپند و عطر سكرآورش.
تركمن ها مردم تنبل، ساده، خونسرد و خوش نيتي هستند و من ميان آن ها هم اگرچه دوست، اما غريبه بودم. ابتداي سال 78 يك كتابخانه آنجا باز شد، فكر مي كنم بيشتر آن سال را كتاب خواندم. سال 79 با يك حمله افسردگي آغاز شد. مهمترين دردم اين بود كه چرا زندگيم بايد وابسته به ديگران باشد، چرا نمي توانم هيچ كاري بكنم. احساس هرز رفتن و حرام شدن و بيهوده وجود داشتن و نتيجتا احساس گناه. دوست داشتم گياه بودم، گياه هم به خاك و آب و خورشيد وابسته است ولي آن ها برخلاف انسان ها بي چشمداشت و بي دليل مي بخشند. خورشيد ميليون ها سال است كه به سياره ما زندگي ما مي بخشد. كاري هم به اين ندارد كه روي اين سياره چيست، او كار خودش را مي كند حتي اگر هيچ سياره اي نباشد. شايد خيلي ها اين مشكل را داشته اند، ولي من حتي با دانستن اين كه چاره ناپذير است، نمي توانستم تحملش كنم. چند سال تنها هدف و رؤيايم تنها زندگي كردن در طبيعت بود. موضع دوگانه اي نسبت به خدا داشتم ( و دارم ) از طرفي بهترين دوستم است. خدا هرشب كه مي خواهد بخوابد به روي پاي من سرمي گذارد. بارها شده كه چيزي بخواهم _ از او نه، در دلم بخواهم. از او چيزي نمي خواهم _ و او به طرز غريبي برآورده كند، البته هميشه چيزهاي كوچك و بيخودي بوده، از طرفي هم گرفتاري وجود داشتن را برايم آفريده. من پدر و مادر را مقصر نمي دانم. آگاهي انسان محدود است، ولي خدا همه اين فجايعي را كه به بار مي آورد از پيش مي دانسته ... اصلا نمي توانم براي آفرينش اين دنيا به او تبريك بگويم.
دوست ديگرم گربه اي بود به نام "بابايي". در خانه ما زندگي مي كرد. البته هر وقت احتياج داشت؛ هوا سرد بود، غذا گيرش نمي آمد، ناراحت بود و ...هرچي. هميشه حيوانات را برتر از انسان ها ميدانستم. ايده نابودي دنياي انساني را تحسين مي كنم، اتفاقي كه اميدوارم قبل از نابود شدن حيات غيرانساني سياره زمين به دست انسان باشد. يك بار يك نفر به يك نفر ديگر مي گفت محسن آدميه كه اگه سَم بريزه تو آب يه شهر، چند ميليون نفرُ بكشه من تعجب نمي كنم. ولي من تعجب كردم كه چگونه آن ها اين را يك جنايت وحشتناك مي دانند، در حالي كه ما هر روز با موش ها، با حشرات و... همين كار را مي كنيم ؟ از ابتدا قبول كرده بودم كه ما امتياز خاصي نسبت به موجودات ديگر نداريم و نمي توانيم شاهكار تكامل باشيم.
آن موقع حيوانات بخش مهمي از زندگيم را تشكيل مي دادند: بچه جغدي كه پيدا كرده بودم و مرگش بدترين خاطره زندگيم است، و كبكي كه... بابايي خوردش !
ارديبهشت ماه رفتيم پيش استاد سابق دائيم. روان پزشكي به نام مهدي نصر. گفت فلوكستين بخورم وكلوناز پام. اولين تجربه اي كه از داروهاي روان گردان داشتم در 11 سالگي بود. 6 تا قرص كلرديازپوكسايد خوردم، بلافاصله خوابيدم و صبح كه بيدار شدم احساس راحتي و آرامش بي نظيري داشتم. فلوكستين فوق العاده بود، اگرچه اولين بار كه خوردم خواب ديدم بدنم دارد تكه تكه مي شود. گوشت و پوست و خون و استخوان از هم مي پاشيدند و روي زمين پخش مي شدند! اما نشاط عجيبي به من داد. باورم نمي شود آن چند ماه خودم بودم، آن قدر پر انرژي، فعال ...
مركز بهداشت روبه روي خانه مان بود، روزها مي رفتم به مسئول آزمايشگاه كمك مي كردم. يك بار به اشتباه گفت از نمونه شماره 4 Grav ( تست حاملگي) بگير. من ديدم شماره 4 مال فرمانده نيروي انتظامي است كه يك ساعت پيش براي چك آپ آمده بود. نمي دانم چه فكري كردم كه آزمايش را انجام دادم و گفتم منفي بود. گفت:كدوم شماره، گفتم 4، گفت بيا نگاه كن شماره 4 كيه گفتم ميدونم سروان شيرازيه گفت ميخواستي مثبت باشه ؟ گفتم خودت گفتي 4 تازه من تعجب كردم چطور سروان شيرازي حامله شده ! القصه او هم داشت از دست من ديوانه مي شد.
خيلي حرف مي زدم. البته براي من كه در عمرم شايد بيشتر روزها كمتر ا ز 10-20 جمله حرف زده ام خيلي. و همه اين ها در كنار يك بيقراري و هيجان آزار دهنده. تابستان 79 شايد بيشتر شب ها را توي كوه و بيابان بودم. معمولا دم سحر مي رفتم. نماز صبح را همان جا مي خواندم، گاهي هم توي مسجد، حتي مسجد اهل تسنن! البته فقط نماز صبح. داستانش اين بود كه شبي مشروب خوردم و صبح با صداي اذان بيدار شدم. فردا هم دوباره همين اتفاق افتاد. به اين ترتيب من هم به نماز صبح معتقد شدم و هم به الكل ايمان آوردم. آن موقع به خدا نزديكتر بودم. هيچ صفتي در خدا پيدا نمي كردم و نمي كنم كه در "زمان" نباشد. پس به اين باور شرك آميز رسيدم كه ؛ خدا = زمان.
از آن موقع تا حالا خيلي ديگران را اذيت كرده ام و صدبرابرش خودم را. به هرحال ديوانگي هاي منحصر به فردي داشتم: چشمهايم را مي بستم و شب با عصا مي رفتم توي خيابان. با همه اين احوال از اين سستي فعلي بهتر بود. الان مثل پيرمردهاي هزار ساله هستم. اتفاقات ناجور ديگري هم در آن تابستان افتاد كه ارتباط مستقيمي به من ندارد و در نهايت باعث شد از آن جا برويم.
رضا و كتي مجبور شدند بيايند تهران، يك گروه تحقيقاتي در وزارت بهداشت طرح سيستم مراقبت هاي اوليه كشور را تهيه مي كرد ( قسمتيش همين پزشك خانواده اي بود كه الان مي گويند ). ما آمديم ورامين، مادرم هم از يك سال قبل شوهرش را ول كرده بود و پيش ما بود. وارد مسائل خانوادگي آن ها نمي شوم. من بايد دوم دبيرستان مي رفتم. با حال و روزي كه من داشتم رفتن از آن فضاي آزاد و آمدن به يك شهر مزخرف و آن خانه ديوانه كننده بود. شايد اگر آن جريانات پيش نمي آمد و در مراوه مي مانديم، به شكلي طبيعي مسير زندگيم را پيدا مي كردم. دو استقامت را واقعا دوست داشتم. تمرين مي كردم، مسابقه مي دادم و با آن انگيزه شايد به آرزويم المپيك هم مي رسيدم. اما امكان اين كه خودم را پيشرفت دهم از ميان رفت. دو سه ماهي سعي كردم، ولي ...اراده ام به پاي سرنوشت نمي رسيد. شايد حس انتقام جويي نسبت به سرنوشتم از همان زمان شكل گرفت. چرا من بايد نسبت به سرنوشتم احساس مسئوليت كنم، وقتي او نسبت به من احساس مسئوليت نمي كند؟ موتور محركه بسياري از انسان هاي تاريخ ساز حس انتقام بوده. من اين حس ويرانگر را عليه خودم به كار مي بردم.
كلنجار طولاني مدت ذهنم با خودكشي را اينگونه سامان دادم كه زنده بودن يعني توانايي تحمل كردن زندگي، و از آن جا كه براي خودكشي هيچ وقت دير نيست، من با خيال آسوده و بدون وحشت از آينده زندگي ميكنم، هرگاه رنج آور بودن زندگي بيشتر از توانم بود يا هيچ انتخابي براي بهتر شدن وجود نداشت، امكان خاتمه دادن به زندگي برايم وجود دارد. اين نگاه به زندگي آن را خيلي آسان تر و سبك تر مي كند. در واقع اين من هستم كه با ادامه حياتم به وضعيتي كه در آن قرار دارم اجازه ظهور مي دهم، اگر ناراضي باشم اين كار را نخواهم كرد. از آن به بعد بارها پايان دادن به زندگي را در تخيل تجربه كرده ام و چه قدر هم لذت بخش است. اين نگاه براي آن دوره شايد معقول بود و مطمئنا خيلي هم كمكم كرد، اما كم كم يك ضدِ هدف جاي هدف را در ذهنم اشغال كرد، روز مرگ به صورت روز فرخنده اي درآمد كه انتظارش را مي كشم و به سويش حركت مي كنم. چگونه مي توان به سوي تحقق چنين آرزويي حركت كرد ؟ ( با نابود كردن، از دست دادنم، نپذيرفتن، شكستن...) معماي روش زندگي من در جواب همين سؤال نهفته است.
آن سال تنها كارم روزنامه خواندن و راديو گوش دادن بود. مشكلم با مدرسه خيلي بيشترشد. آدم هايي كه از دنياي ديگري بودند. مدرسه آن سال پر از خاطرات جالب و اعصاب خردكن بود. علوم انساني را براي اين انتخاب كردم كه مي دانستم بايد درسم را تمام كنم. من عقلم هميشه درست كار مي كرده، منتها به آن عمل نميكنم. اين بايد و نبايدهاي جامعه متوهم ما هم واقعا زجرآور است، من كه پسرم داشتم منفجر مي شدم، زن ها اين زندگي را چگونه تحمل مي كنند ؟... در تصورم نمي گنجد.
از سال 76 بيشتر ذهنم را وقايعي پر كرده بود كه در دنياي ما رخ مي دهند ولي كوچكترين ارتباطي به زندگي هرروزه من ندارند. يك جور فرار كردن از زندگي شخصي است. وقتي زندگيت فرسنگ ها با زندگي دلخواه فاصله دارد و امكان يا توان تغييرش را هم نداري، يا تصور مي كني كه امكان يا توان تغييرش را نداري. اين فرار براي زماني كه فكركردن به مسائل مرتبط با خودم فقط باعث ناراحتي مي شد مفيد بود، ولي ...متأسفانه عادت كردم و از ميان بردن عادت اصلا كار ساده اي نيست. يكي از كليدهاي خوشبختيم اين است كه به حوادث زندگي هرروزه ام اهميت بدهم. كليد را دارم، قفلش نمي دانم كجاست.
دائيم نمي خواست تهران بماند، نه حقوق خوبي مي گرفت، نه كار مفيدي مي كرد، نه زندگي در تهران را دوست داشت، سال بعد رفت به روستاي قره قوزي ( يعني بز ماده دوساله سياه ! تركمن ها از اين جور اسم ها زياد دارند، مثلا فاميلي آق اِركِكلي : شتر نر سفيد – يا اسم تَكِه : بزكوهي - يا بي بي قُيُن : گوسفند خانم _ يا روستايي به نام ثِقِر سيكي ! ) در 15 كيلومتري شمال كلاله، شهري در چند كيلومتري جنگل گلستان، با 30 هزار نفر جمعيت. متعلق به تركمن صحراست ولي تقريبا نصف جمعيت مهاجر است. اكثرا زابلي و بقيه: عشايركرد و بلوچ و خراساني و افغاني و شاهرودي و مازندراني و ترك قزلباش و كوهساري (ساكنين بومي جنوب شرقي گلستان ) و بهائي و زرتشتي و ...كلا جنوب استان گلستان تنوع قومي حيرت انگيزي دارد.
11 سپتامبر 2001 بود كه اثاث كشي كرديم. من در عالم خودم بود كه ناگهان كلمات عجيب و چند لحظه بعد تصاوير عجيب تري شنيدم و ديدم. فقط چند ساعت از خلق اولين شاهكارِ هنرِ پست مدرن گذشته بود كه هريك از ميليون ها مخاطب آن اثر منحصر بفرد، سيماي دلخواه خود را در آن سه پرنده كه تا چند ساعت قبل هواپيماي مسافربري ناميده مي شدند، مي جستند. ابابيل هاي جهادگرايان، استشهاديونِ دوست داشتنيِ فلسطيني، شكاري هاي كاميكاز سوار ژاپني، مدل عراقي بمب افكن هاي بي 52 و... چقدر ساده لوح بودند كساني كه گمان مي كردند؛ امروز همه آمريكايي هستند آن روز فقط نيويوركي ها امريكايي بودند. هرچه بود، حتي اگر آن ها فقط سه حشره مزاحم بودند، نويد دنياي نويي را مي دادند. دنيايِ قشنگ ِنو . رسيدن به آنجا به عمر من و شما قد نمي دهد.
دو سه ماه بعد يك اتفاق كوچك (شكستن عينكم ) به كلي به همم زد. براي اينكه شير سرنرود لازم نيست حرارت را كم كني، كافيست قبل از اينكه از ديگ بزند بيرون، با قاشق بيفتي به جانش. البته كسي نمي خواست با من شيركاكائو درست كند. بعدا ميگم چه نقشه اي داشت.
خلاصه همه بدبختي ها يادم آمده بود. قريب يك هفته، يك بند گريه اي هيستريك همراهم بود، و بعد از آن گريه آرزو شد. چه آرزوهايي بايد داشته باشيم! يكي دو ماهي هم بود كه قرص نمي خوردم، مطمئنا تاثير داشت.
چيزي كه بعد از آن خيلي بهترم كرد، باشگاه بود. كلاس تكواندو رفتم. هنرهاي رزمي بهترين داروي ناراحتي هاي خلقي ست. از همه بدن كار مي كشي، شب از موي سر تا ناخن پايت درد مي كند. درد باعث مي شود بفهمي وجود داري و دنيا هم وجود دارد. به همه فاكتورهاي توانايي جسماني نياز داري. دانش و هوش و حافظه در يادگيري نقش بي نهايت مهمي دارد. در داخل يك كلاس يك نظام اجتماعي ويژه تشكيل مي شود، با طبقات و نقش هاي معين، همراه يك ايدئولوژي و يك روش زندگي ... و از همه مهم تر آدم هايي كه در آن شركت مي كنند. افرادي سخت كوش، پرانرژي، هدف دار... آدم هايي كه از زندگي لذت مي برند.
و يك بار تصور كردم يك نفر به من طوري نگاه مي كند كه انگار خودم را مي بيند. يعني همان كسي كه همه او را شخص ديگري مي ديدند. كسي كه هميشه بي دليل تحقير مي شد. بي دليل تحسين مي شد. بي دليل... من دوست داشتم... نه آرزو داشتم كه همان چه هستم ديده شوم و در جستجويي صورتكي كه شكل خودم باشد. من هيچ وقت صورتك نمي گذاشتم. ولي هيچ كس صورتم را نمي ديد. شايد صورت نداشتم
بعد به فكر كنكور افتادم. مي خواستم رتبه اول را بياورم و اين باعث شد كه براي اولين بار هدفي داشته باشم. شايد هم آخرين بار. نه... البته گير داده بودم كه بروم جنگل. چه حوصله اي داشتم. مي خواهي خودت را زجركش كني؟ يا زندگي كن يا بمير، هر دو بهترند. بهترند اگر هدف آسايش جسماني باشد، اما اگر چيزهاي ديگري را ترجيح بدهي آسايش هم زجرآور است.
مي دانستم براي چه زندگي مي كنم. شهر خوبي داشتم، خانه خوبي و دوستان خوبي و براي سعادتمند شدن چه چيز ديگري نياز داشتم ؟ شايد هم سعادتي نبود. سعادت بايد چيز خيلي خوبي باشد!
به دلايل ناشناخته اي از اينجا به بعد را نمي توانم بنويسم، يا شايد الآن نمي توانم بنويسم. در هرحال از تحمل و توجهتان سپاسگذارم.